پس از چند روز بانو هن از کار او تعجب و از بانوی درباری که مسئولیت یانگوم رو به او داده بود می پرسد یانگوم مجبور است که زود تر از بقیه کار را شروع کند و دیر تر از همه بر گردد و او جواب منفی می دهد.
روز بعد غذای همه ی قصر ها به جز قصر اصلی فاسد می شود و در حالی که بانوان دربار نگران این موضوع هستند متوجه می شوند که ظرف ها برای غذای صبح آماده نیست و سراغ یانگوم می روند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است.

مکلمه بین بانو هن و یانگوم:
بانو هن: داشتی چی کار می کردی؟
یانگوم: هنوز داشتم ظرف ها رو می شستم.
بانو هن: تو اين آب رو مي جوشاندی تا ظرف ها رو بشوری؟
یانگوم: بله
بانو هن: چرا؟
یانگوم: طوفان شن آب چاه رو کثیف کرد. بنابراین من مجبور بودم آب رو بجوشونم تا ظرف ها رو بشورم.
بانو هن: کی بهت گفت که این کار رو بکنی؟
یانگوم: کسی نگفت.
بانو هن: یعنی می خواهی بگی که خودت این کار رو انجام دادی؟
یانگوم: مادرم بهم گفت که وقتی خاک زرد در هوا هست آب کثیف می شه، خاک داخل غذا می ره و این باعث می شه که غذا زود ترفاسد بشه. او گفته عده زیادی اینو نمی دونن و به خاطر همین وقتی طوفان شن هست، بیماری ها گسترش پیدا می کنند.
***
در ابتدا متن های زیر رو که از کتاب ها برداشتم بخوانید:
" افراد موفق به شدت عمل گرا هستند. به نظر می رسد که آنها در مقایسه با ناموفق ها سریع تر حرکت می کنند. سرشان شلوغ تر است، بیشتر سعی می کنند، پرتلاش هستند. روزها زودتر از دیگران شروع می کنند و شبها دیرتر می خوابند.آنها پیوسته در حال حرکت و جنبش هستند.
از سوی دیگر ناموفقها در آخرین لحظه دست به کار می شوند و در اولین لحظه دست از کار می کشند. آنها از تمام لحظات استراحت و تنفس صرف قهوه استفاده می کنند. از دقایق برنامه صرف نهار استفاده می نمایند، مرخصی استعلاجی می گیرند، از همه تعطیلات و مرخصیهایشان استفاده می کنند. خود آنها می گویند: «وقتی سرکار نیستم، لحظه ای به کار فکر نمی کنم.»"
ناپلئون هیل به این نتیجه رسید که کیفیت مهم زنان و مردان موفق، که اغلب آنها از صفر شروع کردند، این بود که آنها در اوایل زندگی خود عادت پیمودن راه اضافه را در خود ایجاد نمودند."
«در جریان یک بررسی درباره میلیونر های خودساخته، پژوهشگران با هزاران زن و مردی مصاحبه کردند که در جریان کارشان یک میلیون دلار اندوخته بودند. این میلیونر های خود ساخته رمز موفقیت خود را در این می دانستند که همیشه بیش از پولی که به آنها پرداخت می شد کار ارائه می دادند. آنها خودشان را عادت داده بودند که همیشه بیش از آنچه برداشت می کنند از خودشان مایه بگذارند.»
«رئیس سابق اتاق بازرگانی امریکا در شب مهمانی خداحافظی خود به نکته ای اشاره کرد. او که از حسن شهرت فراوان برخوردار بود و در زمینه های بازرگانی به موفقیتهایی دست یافته بود که همه در رؤیای آن به سر می بردند، گفت که در جوانی و در شرایطی که ناموفق و ناراحت بود به یک نوشته برخورد که آن را روی تابلوی اعلانات یک دبیرستان کوبیده بودند. در حالی که از جلوی این تابلو می گذشت، ندایی به او گفت که جلوی تابلو بایستد و آن عبارت را بخواند. روی تابلو این نوشته به چشم می خورد:"موفقیت شما در زندگی با کاری که پس از انجام دادن کاری که از شما انتظار دارند می کنید نسبت مستقیم دارد." او به حاضران در مهمانی گفت که این جمله زندگی او را تغییر داد. تا آن لحظه او فکر می کرد کارش را به خوبی انجام می دهد زیرا آن طور که به او گفته شده بود کار می کرد. اما پس از خواندن آن عبارت تصمیم گرفت که به مراتب، بیش از حدی که از او انتظار دارند کار کند. او تصمیم گرفت بیش از حدی که به خاطرش به او حقوق می دهند کار کند. از آن روز به بعد صبحها زودتر از خواب بیدار شد، کمی بیشتر تلاش کرد و کمی بیشتر در محل کارش باقی ماند. و اینجاست که آنچه همیشه اتفاق می افتد اتفاق افتاد. هرچه سریع تر حرکت کرد، تجربه بیشتری آموخت. هر چه تجربه اش بیشتر شد، در کارش موفق تر گردید. هرچه کارش را بهتر انجام داد، به نتایج بهتری رسید. او در کوتاه زمانی ارتقای شغلی پیدا کرد و بر حقوقش افزوده شد. با سریع تر و بیشتر کارکردن در خط حرکت سریع به حرکت در آمد و به سرعت پیشرفت کرد و کمی بعد او را به بخش دیگری که اهمیت بیشتری داشت، فرستادند. بعد از آن به صنعت دیگری رفت و مسئولیت جدیدی به او دادند. او در تمام این احوال از یک استراتژی پیروی می کرد و آن استراتژی این بود:"بیش از حقوقی که به تو می دهند کار کن." "بیش از انتظاری که از تو دارند فعالیت داشته باش." "دست به کار شو، حرکت کن، وقت را تلف نکن" او هرگز به پشت سر(گذشته) خود نگاه نکرد.»
کاملاً مشخص هست که یانگوم کوچک هم از این اصل پیروی می کرد.
من در بررسی های خود قسمتی از کار را به بررسی احتمالات اختصاص می دهم. برای اینکه با مفهموم احتمالات آشنا شوید متن زیر را ازمقدمه کتاب آقای عطاء اله صادقی بخوانید:
"«جبر و احتمال»؛ چه اسم قسنگی دارد این کتاب. یک کمی درباره اش فکر کنید. من فکر می کنم این دو کلمه تصادفی کنار هم قرار نگرفته اند. اگر کمی با دقت تر به خودتان، آدم ها، دنیا و به طور کلی زندگی نگاه کرده باشید، این قضیه ی «جبر» حتماً سراغتان آمده است. منظورم جبری که در ریاضی می خوانید نیست. نه! منظور همان بحث معروف «جبر و اختیار» است. این که بالاخره، کجای این جهان ایستاده ایم و چقدر سرنوشتمان دست خودمان است؛ زندگی ما چگونه رقم خورده است و در آینده چگونه رقم خواهد خورد؟ آیا برخی حوادث کوچک و آیا بعضی از همین اتفاقات ساده ی روزمره، نمی تواند باعث شود که به ناگاه مسیر زندگی ما عوض شود؟ بگذارید یک مثال بزنم:
«کریشتف کیشلوفسکی» فیلم سازی است که من فیلم هایش را خیلی دوست دارم. بیشتر فیلم هایش را دیده ام و از آنها چیز یاد گرفته ام. حتی شاید اگر بگویم فیلم هایش نگاه من را نسبت به هستی عوض کرده است، زیاد بی راه نگفته باشم. کیشلوفسکی تقریباً در همه فیلم هایش با مسأله ی «جبر و اختیار» و همین طور بحث «احتمال» کلنجار می رود و این مسأله را از زوایای مختلفی بررسی می کند. او فیلمی دارد به «نام شانس کور». در این فیلم داستان زندگی فردی با سه احتمال مختلف مورد بررسی قرار می گیرد. هر سه احتمال از پسِ یک واقعه ی واحد و ساده شکل می گیرند. واقعه این است که آیا آن فرد به یک قطار مسافری می رسد یا نه. در احتمال اول فرد به قطار می رسد. به شهر دیگری می رود. وارد یک حزب سیاسی می شود. با دوست سابقش آشنا می شود و به طور کلی زندگی اش در مسیر خاصی قرار می گیرد. در احتمال دوم، فرد به قطار نمی رسد. هنگام سوار شدن با پلیس درگیر می شود، محاکمه می شود، در شهرش می ماند با آدم های متفاوتی آشنا می شود و زندگی اش مسیری پیدا می کند که کاملاً با حالت اولی متفاوت بوده است. در احتمال سوم نیز فرد به قطار نمی رسد. اما نامزدش در ایستگاه قطار به سراغش می آید و او را بر می گرداند. این بار نیز او زندگی کاملاً متفاوتی نسبت به دو حالت قبل پیدا می کند. راستش را بخواهید من وقتی فیلم را دیدم، ترسیدم. آیا واقعاً این احتمال های ساده و روزمره قادرند مسیر زندگی ما را تغییر دهند؟".
بیشتر ما فکر می کنیم که یانگوم وقتی بزرگ شد کارهای بزرگ انجام داد ولی در این قسمت سریال می بینیم که یانگوم کوچک کارهای بزرگتری انجام داد. اگر یکمی در گفتگو های صحنه های قبل دقت کنیم متوجه می شویم که در یکی از سلسله های قبل وقتی طوفان شد آمده بود تمام بانوان دربار از قصر بیرون شدند. حالا شما به این احتمال که یانگوم مسئول شستن ظرف ها نمی شد فکر کنید! امکان داشت دردسر های بزرگی برای بانوان دربار بوجود بیاد که در این میان یانگوم هم آسیب می دید. ولی اون با همون تلاش برای درست انجام دادن کار، خوشحال کردن بقیه نه تنها مورد تشویق قرار گرفت، بلکه خودش هم سود برد. ما هم نمی تونیم با احتمالات زندگی مواجه بشیم ولی تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که در هر لحظه درست ترین کار رو انجام بدیم و همیشه کارهامون رو کامل کنیم. شاید خودمون اون لحظه متوجه این نشویم که چه سودی برامون داره ولی بعداً در آینده حتماً نتیجه آن را خواهیم دید.
این ها رو نوشتم که بهشون عمل کنید. آنتونی رابینز کتابی داره به نام تغییراتی کوچک نتایجی بزرگ. برایان تریسی هم در یکی از کتاب هاش می نویسه که ده درصد اول هر حرفه فقط در سه درصد کارها با افراد معمولی آن حرفه تفاوت دارند. بدونید اگر می خواهید پیشرفت های بزرگ بکنید نیازی به انجام کارهای بزرگ ندارید فقط کافی است به نکات کوچک توجه کنید که از نظر خیلی ها بی ارزش هستند. خوب یه دور کارهایی رو که پس از خواندن این پست باید انجام بدید رو مرور می کنم:
اول اینکه از خودتون یه یانگوم بسازید
دوم هدفمند بودن
سوم انجام کار بیش از حد رفع تکلیف
و در آخر اینکه در هر لحظه بهترین و درست ترین کار رو انجام بدید.
شاید این چیزها خیلی کوچک باشند ولی بدونید که همین ها نتایج فوق العاده ای دارند. بعد از انجام اینها بازهم در پست های بعد تغییرات دیگری در خودمون ایجاد می کنیم و همواره به سوی پیشرفت میل می کنیم.
تکلیف یانگومی
من بعد از هر بررسی سعی می کنم یه تکلیف بگذارم که از اسرار سریال پرده های بیشتری رو کنار بزند.
امروز به عنوان اولین تکلیف می خواهم چند نفر پیدا کنید که با سریال مخالف هستند(از هر 10نفر اصلاً 100 نفر یکی پیدا می شود) و ویژگی ها و شرایط و نحوه تفکر آنها رو بررسی کنید و حتماً دلیل مخالفت آنها رو بپرسید و آگر به نتایج جالبی رسیدید که حتماً می رسید در قسمت نظرات بنویسید.
موفق باشید.